محمد بن على ظهيرى سمرقندى

150

سندباد نامه ( فارسى )

روغن و انگبين ، كليچه پخته و از بهر خريدار بر سر « 1 » بازار نهاده و چشم انتظار گشاده ، در غايت لطافت و نهايت ظرافت . گفتى قرص آفتاب يا دايرهء ماهست يا رخسار حور و چهرهء غلمان از قصور مىدرفشد يا زهره و مشترى نور مىبخشد . بيت اندر كف او كليچه گفتى بدر است * مانندهء ماهىست درفشان از ميغ به چشم و دل بازرگان درآمد و وقعى عظيم و محلى رفيع يافت و در طبع و قريحت « 2 » او جاى گرفت . برفور بازگشت و دستار به كنيزك داد « 3 » و به بازار فرستاد و گفت : فلان « 4 » موضع ، بدين هيأت « 5 » كنيزكى است ، زر بده و قرص‌ها بخر و وصيّت كن تا بعد ازين قرص‌ها به كسى نفروشد تا مدّت مقام ما هر روز قرص مىخرى « 6 » . كنيزك بر مقتضاى راى خواجه به بازار شدى « 7 » و كليچه‌ها بخريدى « 8 » و مدّتى دراز بر آن اقتصار كرد « 9 » كه جز كليچه نمىخورد . در ميان اين احوال ، روزى كنيزك كليچه فروش غايب گشت . بازرگان چون با آن « 10 » طعام الف گرفته بود و طبع و مزاجش بر آن اعتياد « 11 » يافته ، به مفارقت محبوب و انعدام مألوف ، متأسّف و ملهوف گشت . كنيزك را فرمود تا برود و به استقصاء هرچه تمامتر ، مربع و مرتع او معلوم كند و چون حاصل گردد ، كنيزك را به نزديك او آورد « 12 » . كنيزك بازرگان به موسم معهود و معهد مشهود آمد و از ساكنان آن جايگاه تفحّصى بليغ و استقصايى تمام كرد « 13 » و از مسكن و مركز كنيزك بپرسيد و خانهء او را « 14 » نشان خواست و چون معلوم شد ، به وثاق او رفت و به لطفى هرچه شامل‌تر « 15 » و تواضعى هرچه كامل‌تر گفت : خواجهء من ترا طلب مىكند . كنيزك جواب داد كه « مرحبا بك و بمرسلك » 1 و با او به خانهء بازرگان آمد . مرد بازرگان از وى پرسيد : سبب چيست كه

--> ( 1 ) . آتش : ممّر ( 2 ) . ازمير : عقل ( 3 ) . آتش : به خانه رفت و برفور دستارى به كنيزكى داد ( 4 ) . آتش : به فلان ( 5 ) . آتش : هيأت و صورت ( 6 ) . آتش : « قرص مىخرى » ندارد ( 7 ) . آتش : رفت ( 8 ) . آتش : بخريد ( 9 ) . آتش : كرده بود ( 10 ) . آتش : بران ( 11 ) . ازمير : برين اعتبار ( 12 ) . آتش : آرد ( تاشكند مطابق متن ) ( 13 ) . آتش : با تفحصى بليغ و استقصايى تمام از مركز و مسكن ( 14 ) . آتش : « را » ندارد ( 15 ) . آتش : « و تمامتر » اضافه دارد